نمونه سؤالات قرابت معنایی در ادبیات چهارساله دبیرستان
- ز يزدان دان، نه از اركان، كه كوته ديدگي باشد كه خطّي كز خرد خيزد، تو آن را از بنان بيني
- ما به دريا حكم طوفان مي دهیم ما به سيل و موج فـــرمان مي دهيم
- رودها از خود نه طغيان مي كنند آن چه مي گوييم ما، آن مي كننــد
- نقش هستي نقشي از ايوان ماست خاك و باد و آب، سرگردان ماست
- سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت زآتش ماسوخت،هرشمعي كه سوخت
- ما چو چنگيم و تو زخمه مي زنـــي زاري از مـا نـي تـــو زاري مي كنـي
- ما چـو ناييم و نوا در ما ز توست ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست
- ما چو شطرنجيم اندر برد ومات برد ومات ما ز تست اي خوش صفات
- روي كسي سرخ نشد بي مدد لعل لبت بي تو اگر سـرخ بود از اثر غازه شود
- آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد
l پنهان كردن اسرار عشق حق در دل، نهان داشتن راز (رازداري)
- چون كه اسرارت نهان در دل شود آن مرادت زودتر حاصــل شود
- گفت پيغمبــر هر آن كو سر نهفت زود گردد با مراد خويش جفت
- دانـــه چون انـدر زمين پنهـان شود ســرّ آن سرسبــزي بستان شود
- زرّ و نقـــره گر نبــودندي نهــــان پـرورش كي يافتندي زير كان
- رازنهان دار وخمش ورخمشي تلخ بود آن چه جگرسوزه بود باز جگرسازه شود
- هر كه را اســرار حــق آموختنـــد مهــر كردند و دهـانش دوختند
- درون دلــت شهــــربنــد است راز نگــر تا نبينـد درِ شهـــر بــاز
- عشـق با ســر بريــده گويد راز زان كه داند كه سر بود غمّاز
l عشق مايه ي كمال است:
- آتش عشـق است كانـدر مي فتاد جوشش عشـق است كاندر ني فتاد
- چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب مهرم به جان رسيدوبه عيّوق بر شدم
- گويندروي سرخ تو سعدي كه زرد كرد اكسيــرعشق برمسـم افتاد و زر شدم
l فقط ماجراي درد عشق را عاشق دل سوخته مي داند:
- سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شـــرح درد اشتيــاق
- در نيــابد حــال پختـــه هيچ خام پس سخن كوتاه بايد والسّلام
- چندت كنم حكايت،شرح اين قدركفايت باقي نمي توان گفت الّا به غمگساران
l ابيات ذيل به خاصيّت دوگانه ي ني اشاره دارد:
- همچو ني زهري و ترياقي كه ديد همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد
- ني حـديث راه پر خــون مي كند قصه هــاي عشق مجنــون مي كند
- من به هر جمعيـــتي نالان شــدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم
l حواس ظاهري از ادراك حقاق عاجز است:
- سـرّ من از ناله ي من دور نيست ليك چشم وگوش را آن نور نيست
- تن زجان وجـان زتن مستـور نيست ليك کس راديدجان دستور نيست
- توكي داني كه ليلي چون نكويي است كزو چشمت همين برزلف و رويي است
- اگر در ديده ي مجنـون نشيني به غير از خـوبي ليـلي نبيــني
l مصراع اوّل بيتِ:
«سرّ من از ناله ي من دور نيست ليك چشم و گوش را آن نور نيست»
با بيتِ :رنگين سخنان در سخن خويش نهان اند از نكهت خود نيست به هر حال جدا گل
l راه عشق پر درد و رنج است، عاشقان بايد آن را تحمّل كنند:
- عشق را خواهي كه تا پايان بری بس كه بپسنـديد بايد ناپسند
- زشت بايد ديد و انگاريدخوب زهر بايد خورد و انگاريد قند
-دربيابان گربه شوق كعبه خواهي زدقدم سرزنش هاگركندخارمغيلان غم مخور
- به شادي و آسايش و خواب و خور ندارند كــاري دل افــگارها
- چه فـــرهادها مــرده در كــــوه ها چه حــلّاج ها رفتـه بر دارها
- كشيدنـــد در كـــوي دل دادگــان ميـــان دل و كـــام ديوارها
- جمال كعبه چنان مي كشاندم به نشاط كه خارهاي مغيلان حریر مي آيد
l عدم توجّه به تعلّقات و فقط توجّه به جانب معبود داشتن:
- مهين مهرورزان كـه آزاده اند بـريـزند از دام جان تــارهـا
- ولي رادمردان و وارستـــگان نبازنــد هـرگـز به مردارهـا
- هر كس به تمنّايي رفتند به صحرايي ما را كه تو منظوري خاطر نرود جايي
- اميد تو بیرون برد از دل همه اميدي سوداي تو خالي كرد از سر همه سودايي
- سجده نتوان كرد بر آب حيات تا نيابم زين تن خاكي نجات
- گر مخيّر بكنندم به قيامت كه چه خواهي دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
- دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي
- از مقامــات تبتّل تـا فنــا پلّه پلّه تا ملاقـــات خــدا
- الهي، گل هاي بهشت در پاي عارفان خار است ؛ جوينده ي تو را با بهشت چه كار است؟
- مي بهشت ننوشم ز جام ســـاقي رضوان مرا به باده چه حاجت كه مست بوي تو باشم
- ســـرم به دنيا و عقبــي فـــرو نمي آيــد تبـــارك ا... از اين فتنه ها كه در سـر ماست
- آرزوهاي دو عالـــم دستـگاه از کـف خاكم غباري بيـش نيست
- فريب جهان را مخــور زينهـار کــه در پـاي اين گل بود خـارها
- اي سـروپاي بسته به آزادگي مناز آزاده من كه از همه عالم بـريده ام
- جز افسون و افسانه نبود جهـان که بستنــد چشـم خشـايـارهـا
- به مجمعي كه درآيند شاهدان دو عالم نظر به سوي تو دارم غلام روي تو باشم
- حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم جمـــال حور نجويم دوان به سوي تو باشم
- خواب و خورت ز مرتبه ي خويش دور كرد آن گه رسي به خويش كه بي خواب خور شوي
- از پاي تا سرت همه نور خدا شود دراه ذوالجـلال چو بي پا وسر شوي
l بازگشت به عالم معنا يا مبدأ هستي، « كلُّ شيءٍ يرجِعُ الي اصلِهِ»، و آيه ي شريفه ي :«انّا لِلّه و انّا اِليه راجعون»:
- هركسي كاودورماند از اصل خـويش باز جوید روزگار وصل خويش
- ما ز درياييـم و دريا مي رويم ما ز بالاييم و بـالا مي رويـم
- خلــق چو مرغابيــان زاده ز دريــاي جان كي كند اينجا مُقام مرغ كزآن بحر خاست؟
- مـا به فلك بوده ايـم، يـار ملك بوده ايـم باز همان جا رويم جمله، كه آن شهر ماست
- خود ز فلك برتريم، وز مَلَك افزون تريم زين دو چـــرا نگذريم؟ منزل ما كبـــرياست.
-چنين قفسي نه سزاي چو من خوش الحاني است روم به روضه ي رضوان كه مرغ آن چمنم
l توصيف اغراق آميز حالات دروني:
- بــــرق با شــــوقم شـــراري بيش نيست شعـــله طفــــل ني ســـــواري بيــــش نيست
- زين آتش نهفته كه در سينه ي من است خورشيد شعله اي است كه در آسمان گرفت
l بيتِ:«گفتم ببينمش مگرم درد اشتيـاق ساكن شود، بديدم و مشتاق تر شدم» با دو بيت زير از بوستان تناسب معنايي دارد:
- «دلارام در بــــر، دلارام جوي لب از تشنگي خشك، بر طرف جوي
نگويم كه بر آب، قادر نيند كه بر شـاطي نيـل، مستسقي اند.»
l اشتياق عاشق براي ديدار محبوب:
- با صد هزار جلوه برون آمدي كه من با صد هزار ديده تماشا كنم تورا
- تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم از پاي تا به سر همه سمع وبصر شدم
- به حرص از شربتي خوردم مگیر از من كه بد كردم بيابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
- سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويـم شـرح درد اشتيـاق
l عظمت وجود انسان، توجه به دنياي درون:
- اي در لب بحــر، تشنه در خواب شده وي بر سر گنج از گدايي مرده
- بيرون ز تو نيست هر چه در عالم هست از خود بطلب هر آن چه خواهي كه تويي
- گر جام جهان نماي مي جويي تو در صندوقي نهاده در سينه ي توست
- آيينه ي سكندر جام مي است بنگر تا برتوعرضه دارد احوال ملك دارا
l نكوهش حرص و دعوت به قناعت:
- كوزه ي چشـم حريصان پر نشد تا صدف قانع نشـد پر دُر نشد
- چشم تنگ مـرد دنيـا دوست را يا قناعت پر كنـد يا خـاك گـور
- قناعت سـر افرازد اي مرد هــــوش سر پر طمع بـرنيـايد ز دوش
- روده ي تنگ به يك نان تهي پرگردد نعمت روي زميـن پر نكنـــد ديــده ي تنگ
- ابلهي كو روز روشن شمع كافوري نهد زود باشد كش به شب روغن نبيني در چراغ
l اعتدال و ميانه روي:
- «خشم بيش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بي وقت هيبت ببرد.»
- درشتي و نرمي به هم در به است چو فاصد كه جرّاح و مرهم نه است
- درشتي نگيـرد خــردمند پيش نه سستي كه ناقص كند قدر خويش
- نه مر خويشتـــن را فـــزوني نهد نه يك بـاره تن در مـذلّت دهـد
l نگاه داشتن رسم دوستي:
- «دوستي را كه به عمري فرا چنگ آرند، نشايد كه به يك دم بيازارند.»
- سنگي به چند سال شود لعل پاره اي زنهار تا به يك نفسش نشكني به سنگ
l از وجود انسان هاي پاك سرشت گل و گياه مي رويد، گل نماد عاشق است:
- «هرسبزه كه بر كنار جويي رسته است گويي ز لب فرشته خويي رستـه است
پا بر ســـر سبزه تا به خـــواري ننهــي كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است.»
- با صبا در چمن لاله، سحر مي گفتم كه شهيدان كه اند اين همه خونين كفنان
- به خون خـود آغشته و رفته اند چه گل هاي رنگيـن به جـوبارهـا
l كم گويي و گزيده گويي، نكوهش پرگويي:
- چو خواهي كه گويي نفس بر نفس نخــواهي شنيدن مگـر گفت كس
- فراوان سخـن باشد آكنـده گوش نصيحت نگيــرد مگر در خمــوش
- صــدف وار گوهرشناسان راز دهان جـز به لؤلؤ نكردند بـاز
- صد انداختي تير و هر صد خطاست اگر هوشمندي يك انداز و راست
- كم آواز هرگــز نبيــني خجـــل جوي مشك بهتر كه يك توده گل
- يك دستـــه گل دمـــاغ پــــرور از خـرمن صد گیـاه بهتــــر
- حــذر كن ز نادان ده مرده گوي چو دانا يكي گوي و پرورده گوي
- كم گوي و گزيده گوي چون دُر تا ز انــدك تـو جهان شود پـر
لاف از سخــن چو در توان زد آن خشت بـود كـــه پر تـوان زد
l گذر عمر و ناپايداري جهان:
- بنشين بر لب جوي وگذرعمر ببين وين اشارت زجهان گذران مارا بس
- هر دم از عمــر مي رود نفــسي چـون نگه مي كنم نمــانْد بسي
- هر كه آمد عمارتي نو ساخت رفت و منزل به ديگري پرداخت
- عمر برف است و آفتاب تموز اندكي ماند و خواجه غرّه هنـوز
- ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نيكي به جاي ياران، فرصت شمار يارا
- چه بايد نازش و نالش بر اقبالي و ادباري كه تا بر هم زنی ديده، نه اين بيني نه آن بيني؟
- سرالب ارسلان ديدي زرفعت رفته برگردون؟ به مرو آ تا كنون در گل تن الب ارسلان بيني
- مي رود صبح و اشـارت مي كند كاين گلستان خنده واري بيش نيست
- لاله وگل زخمـــي خميـــازه اند عيش اين گلشن خماري بيش نيست
- اي شــرر از همرهان غـافل مباش فرصت ما نيـز، باري بيــش نيست
- مشـو مغـرور گنج و ديناركه دنيــا يـــاد دارد چون تو بسيــار
- وان دگر پخت و همچنان هوسي وين عمـارت به سـر نبـرد كسي
l بيتِ «دانش و آزادگي و دين و مروّت اين همه را بنده ي درم نتوان كرد»
با بيتِ :«من آنم كه در پاي خوكان نريزم مر اين قيمتي دُرّ لفظ دري را» متناسب است.
l كار بيهوده و ناصواب انجام دادن:
-هرکاونکاشت مهر و زخوبی گلی نچید در رهگذار باد نگهبان لاله بود
- بـی فایـده هـر که عمر درباخت چیـزی نخریـد وزر بینـداخت
- روشــني ها خواستنــد، امّا زدود قصــرها افراشتنـد امّا به رود
- قصّه ها گفتند بي اصل و اسـاس دزدها بگماشتند از بهر پاس
- درس ها خواندند امّا درس عــار اسب ها راندند امّا بي فسـار
- ابلهی کاو روز روشن شمع کافوری نهد زود باشد کش به شب روغن نبینی در چراغ
l تجلّي و آشكار بودن جلوه اي از جمال معبود:
- شور و غوغايي برآمد از جهان حسن او چون دست در يغما نهاد
- يار بي پرده از در و ديــوار در تجــلّي است يـــا اولي الابصـار
- شمـع جويي و آفتـاب بلنـــد روز بس روشـن و تو در شب تـار
- هر آن چيزي كه در عالم عيان است چو عکسي ز آفتاب آن جهان است
- با صد هزار جلوه برون آمدي كه من با صد هزار ديده تماشا كنم تو را
- درازل پرتو حسنت زتجــلّي دم زد عشق پيداشدوآتش به همه عالم زد
- و خدايي كه در اين نزديكي است لاي اين شب بوها/پاي آن كاج بلند
- ناتانائيل، آرزو مكن كه خدا را در جايي جز همه جا بيابي هر مخلوقي نشاني از خداست.
l نيكي كردن:
- دوردستان را به احسان ياد كردن همّت است ورنه هر نخلي به پاي خود ثمر مي افكند
- تو نيكي مي كن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز
- ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا
- ز نيك و بدي ها به يزدان گراي چو خواهي كه نيكيت ماند به جاي
- به گيتي نماند به جز نام نيك هر آن كس كه خواهد سرانجام نيك
- به يزدان گراي و ز يزدان شناس كه دارنده اويست و نيكي شناس
- بـد و نيك ماند ز مـا يادگـار تـو تخـم بـدي تا تواني مكـار
- چنين است كيهـان ناپايــدار تو دروي به جز تخم نيكي مكار
- بيا تا جهان را به بـد نسپريــم به كوشش همه دست نيكي بريم
- اي شرر از همرهان غافل مباش فرصت ما نيز باري بيش نيست
l ناتواني و عجز در شناخت، «العجزُ عَن درك الادراك، ادراك، مَنْ عَرَف ا... كَلَّ لِسانِهِ»:
- اين مدعيان در طلبش بي خبرانند كان را خبري شد، خبري باز نيامد
- گر كسي وصف او ز من پرسد بي دل از بي نشان چه گويد باز
- در صفتت گنگ فرو مانده ايم من عَرَف ا... فرو مانده ايم
- هيچ مخلوقي او را هويدا نمي سازد (آندره ژيد)
l عاشقان واقعي در برابر معبود دهان به اعتراض نمي گشايند:
- عاشقان كشتگان معشوق اند بـرنيايـد ز كشتگان آواز
- اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد وآواز نيامد
- مالك ملك وجود حاكم رد و قبول هر چه كند جور نيست، ور تو بنالي جفاست
l تحوّل و نوآوري:
- فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر سخن نوآركه نورا حلاوتي است دگر
- هين سخن تازه بگوتا دوجهان تازه شود وارهدازحدّ جهان بي حدواندازه شود
- آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست عالمي ديگر ببايد ساخت واز
l مضمون آيه ي شريفه ي تُعِزُّ مَنْ تَشاء و تُذِلُّ مَنْ تَشاء:
- ارجمند گرداننده ي بندگان از خواري، در پاي افكننده ي گردن كشان از سروري
- همه غيبي تو بداني، همه عيبي تو بپوشي همه بيشي تو بكاهي، همه كمّي تو فزايي
- يكي را بر آري به چرخ بلند نشانيش ناگه به خاك نژند
l تغيير در نگاه و نگرش:
- ناتانائيل اي كاش عظمت در نگاه تو باشد.
- چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد.
- اگر در ديده ي مجنون نشيني به غير از خوبي ليلي نبيني
l هر سخني را نبايد بر زبان آورد، زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد:
- مكن پيش ديوار غيبت بسي بُوَد كز پسش گوش دارد كسي
- آن به كه نظر باشد و گفتار نباشد تا مدّعي اندر پس ديوار نباشد
- از آن مرد دانا دهان دوخته است كه بيند كه شمع از زبان سوخته ست
- درون دلت شهربندست راز نگر تا نبيند درِ شهر باز
l تحرّك و نفي ركود و تنبلي:
- چو ماكيان به درِ خانه چند بيني جور؟ چرا سفر نكني چون كبوتر طيّار؟
- از اين درخت چو بلبل بر آن درخت نشين به دام دل چه فرومانده اي چو بو تيمار؟
- زمين لگد خورد از گاو و خر به علّت آن /كه ساكن است نه مانند آسمان دوّار براي من خواندن اين كه شن ساحل ها نرم است، كافي نيست. مي خواهم پاي برهنه ام اين نرمي را حس كند.
l رحمت عام خداوند:
-باران رحمت بي حسابش همه رارسيده وخوان نعمت بي دريغش همه جا كشيده.
- اديم زمين سفره ي عام اوست چه دشمن بر اين خوان يغما چه دوست
- باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره
l نفي رياكاري:
- علم از بهر دين پروردن ست نه از بهر دنيا خوردن.
- هر كه پرهيز و علم و زهد فروخت خرمني گرد كرد و پاك بسوخت
- حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش وولي دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
- صوفي نهاد دام و سر حقّه باز كرد بنياد مكر با فلك حقّه باز كرد
- در ميخانه ببستند خدايا مپسند كه در خانه ي تزوير و ريا بگشايند.
l ظالم از ظلم خود در امان نيست:
- اگرزدست بلا برفلك رودبدخوي زدست خوي بد خويش در بلا باشد.
- پادشاهي كه طرح ظلم افكند پاي ديوار مُلك خويش بكند
- مي شود اوّل ستمگر كشته ي بيداد خويش سيل دايم بر سر خود خانه ويران كرده است.
- از تيرآه مظلوم ظالم امان نيابد پيش از نشانه خيزد ازدل فغان كمان را
l تكبّر و خودپسندي:
- اين جاهلان كه دعوي ارشاد مي كنند در خرقه شان به غير «منم» تحفه اي مياب
- از تنور خودپسندي شد بلند شعله ي كردارهاي ناپسند
- برق عُجب آتش بسي افروخته وز شراري خانمان ها سوخته
l تنها عاشق از درياي معرفت سير نمي شود:
- هر كه جز ماهي ز آبش سير شد هر كه بي روزي است روزش دير شد
- هر كه چون ماهي نباشد جويد او پايان آب هر كه او ماهي بود كي فكر پايان مي كند
l عمر را بيهوده تباه ساختن:
- هركونكاشت مهروز خوبي گلي نچيد دررهگذار باد نگهبان لاله بود
- بي فايده هر كه عمر درباخت چيزي نخريد و زر بينداخت
l مدهوش بودن عاشق:
- عشق چون آيد، برد هوش دل فرزانه را دزد دانا مي كشد اوّل چراغ خانه را
- از در درآمدي و من از خود به در شدم گويي كزين جهان به جهان دگر شدم
l جمله هاي «خدا به انسان مي گويد: شفايت مي دهم از اين رو كه آسيبت مي رسانم ـ دوستت دارم / از اين رو مكافاتت مي كنم» ازتاگور با اين بيت سعدي تناسب دارد:
- هر كه در اين بزم مقرّب تر است جام بلا بيشترش مي دهند.
مفهوم بیت « آفتـاب / خار و خس مزرعه ی چشم تـو / آبشـار / موج فروخفته ای از خشم تـو » در بیت زیر
دیده می شود:
دریا ترشحی بود از سیل گاه عشق / طوفان نمونه ای بُوَد از چشم پُر نَمَم
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü عبارت « خدا به انسان می گوید: شفایت می دهم، از این رو که آسیبت می رسانم. دوستت دارم، از این رو که
مکافاتت می کنم » با بیت های زیر قرابت معنایی دارد:
1) بر هر کسی که رتبه فراتر مقرّر است / تشریف غم به قامت قدرش فراتر است
2) هر که در این بزم مقرّب تر است / جام بلا بیشترش می دهند
3) بار عنا کش به شب قیر گون / هر چه عنا بیش، عنایت فزون
ü بیت « چندین که برشمـردم از ماجـرای عشقت / اندوه دل نگفتـم الّا یک از هـزاران » با بیت های زیر
تناسب معنایی دارد:
1) حکایت شب هجران نه آن حکایت حالی است / که شمّه ای ز بیانشبه صد رساله برآید
2) چندت کنم حکایت؟ شرح این قدر کفایت / باقی نمی توان گفت الا به غمگساران
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü عبارت « از گزنـدِ داسِ دروگـرِ وقت، هیچ روینـده را زنهـار نیست » با بیت های زیر قرابت معنایی دارد:
1) ز مرگ و زیست چه پرسی در این رباط کهن / که زیست کاهش جان، مرگ جان کنی دارد
2) کند هر قوم پیدا مرگ خود را / تو را تقدیر و ما را کشت تدبیر
3) هر کسی راه خوابگاهی رُفت / چون که هنگام خوابش آمد خفت
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü « ترجیـح صحبـت بر عزلـت » از مفهوم بیت های زیر دریافت می شود:
1) تا با تو نپیوندم کی میوه دهد شاخم / تا با تو نیامیزم کی شاد شود کامم
2) چنان به کوی تو آسوده از بهشت برینم / که در ضمیر نیاید خیال حوری عینم
3) آسوده کجا گردم تا با تو نیاسایم / آرام کجا گیرم تا با تو نیارامم
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü عبارت « انسانهای خوب از این زندان خاکی و زندگی رنج و بند و شکنجه گاه و درد، با دست های مهربان مرگ
نجات می یابند » با بیت زیر تناسب معنایی دارد:
رحم در عالم اگر هست، اجل دارد و بس / کاین همه طایر روح از قفس آزاد کند
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü عبارت « در تـراش قلـم هم تصرّفـی کرده بـود » با بیت زیر تناسب مفهومی دارد:
ابتکار آنجا بی قدر نماند زیراک / صلتی باشد هر فکر نوی را درخور
ü بیت « گوش اگـر گوش تو و نالـه اگر ناله ی من / آنچه البته به جایـی نرسد فریـاد است » با بیت زیر
تناسب مفهومی دارد:
بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول / من گوش استماع ندارم لِمَن تقول
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « دانـش و آزادگـیّ و دین و مروّت / ایـن همه را بنده ی درم نتـوان کرد » با بیت های زیر
ارتباط مفهومی دارد:
1) روده ی تنگ به یک نان جوین پر گردد / نعمت روی زمین پر نکند دیده ی تنگ
2) در قناعت که تو را دسترس است / گر همه عزّت نفس است بس است
3) چنین است گیتی پر از آز و درد / از او تا توان، گرد بیشی مگرد
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « نه سایـه دارم و نه بر بیفکننـدم و سزاست / اگر نه بر درخت تر کسـی تبر نمـی زند » با بیت های زیر
ارتباط مفهومی دارد:
1) بسوزند چوب درختان بیبر / سزا خود همین است مر بیبری را
2) آن شاخ که سر برکشد و میوه ندارد / فرجام به جز سوختنش نیست سزاوار
3) مگوی بی گنهم سوخت شعله ی تقدیر / همین گناه تو را بس که نیستی بروَر
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « بر درِ ارباب بیمروّت دنیـا / چند نشینـی که خواجه کـی به در آید؟ » با بیت زیر تناسب مفهومی دارد:
عطا از خلق چون جویی، گر او را مالده گویی؟ / به سوی عیب، چون پویی، گر او را غیب دان بینی؟
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مفهوم عبارت « تسلیـم شدن در بـرابـر سرنـوشت » در بیت های زیر دیده می شود:
1) اجل چون به خونش برآورد دست / قضا چشم باریکبینش ببست
2) که را تیر قهر اجل در قفاست / برهنه است اگر جوشنش چندلاست
3) کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید / قضا همی بردش به سوی دانه و دام
ü مفهوم عبارت « اصبحت امیـراً و امسیتُ اسیـراً » با بیت های زیر ارتباط معنایی دارد:
1) چنین است رسم سرای درشت / گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت
2) شد اوج وصل بر من مسکین حضیض هجر / دیشب سپهر بودم و امشب زمین شدم
3) کسی که تاج به سر داشت بامداد پگاه / نماز شام ورا خشت زیر سر دیدم
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « دولت فقر خدایـا به من ارزانی دار / کاین کرامت سبب حشمت و تمکیـن من است » با بیت های زیر
قرابت معنایی دارد:
1) روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم / در لباس فقر کار اهل دولت می کنم
2) با آنکه جیب و جام من از مال و می تهی است / ما را فراغتی است که جمشید هم نداشت
3) دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار / گوشه ی تاج سلطنت می شکند گدای تو
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü عبارت « الهـی مرا عمل بهشت نیست و طاقت دوزخ ندارم. اکنـون کار با فضل تو افتـاد » با بیت های زیر
ارتباط معنایی دارد:
1) بر من منگر که بی کس و بی هنرم / هر چیز که لایق تو باشد آن کن
2) مرا چه بندگی از دست و پای خیزد / مگر امید به بخشایش خداوندی
3) هیچ کاری کان به کار آید نکردم یک نفس / وین نفس دستی تهی دارم، دلی امیدوار
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü عبارت « اگر چنـان بودی که آن کودک بدان نان تهی قناعت کـردی، وی را سگ هم چون خویشتنـی نبایستی بود »
با مفهوم بیت های زیر قرابت معنایی دارد:
1) به یک استخوان صلح کن چون همای / مگسوار بر گَرد حلوا مَپَر
2) اگر پاک طبعی و پاکیزه کار / توقع به درگاه دونان مبر
3) لب نان خشک از سر خوان خویش / خوری به که با دیگران گلشکر
ü بیت « گر اهل حقیقت است ور اهل مجـاز / هر کس به زبانی به تو می گویـد راز » با بیت زیر تناسب معنایی دارد:
هر کسی را سیرتی بنهادهام / هر کسی را اصطلاحی دادهام
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مفهوم بیت « روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت / بی تو اگر سرخ بود از اثر غـازه شود » با بیت های زیر
متناسب است:
1) من از تو جز تو نخواهم که در طریقت عشق / به غیر دوست تمنّا ز دوست رسوایی است
2) خوشی و خرّمی و کامرانی / کسی دارد که خواهانش تو باشی
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü عبارت « در ایل حُرمت و آسایش و کس و کار داشتم؛ در شهر آرام و قرار و غم خوار و اندوه گسار نداشتم »
با بیت زیر قرابت مفهومی دارد:
تو باز سدره نشینی فلک نشیمن توست / چرا چو جغد کنی آشیان به ویرانه
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü معنی مصراع « دست هـوا به رشتـهی جـان بـر، گـره زدهست » در بیت های زیر آمده است:
1) هر کسی را هوسی در سر و کاری را در پیش / منِ بیکار، گرفتارِ هوای ِ دلِ خویش
2) ای که گفتی به هوا دل منه و مهر مبند / من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش
3) چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب / که رفت عمر و هنوز دِماغ پر ز هواست
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü عبارت « گفت: ای دوست عزیز و رفیق موافق، تو را در این رنج که افگند؟ جواب داد که: مرا قضای آسمانی
در این ورطه کشید » از کلیله و دمنه با بیت های زیر ارتباط معنایی دارد:
1) قضا چون ز گردون فروهشت پَر / همه عاقلان کور گردند و کر
2) مکن به نام سیاهی ملامت منِ مست / که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
3) عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم / کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
ü بیت « اگـر یک روز با دلبر خـوری نوش / کنـی تیمار صدسالـه فراموش » با بیت زیر قرابت معنایی دارد:
آسایش است رنج کشیدن به بوی آنک / روزی طبیب بر سر بیمار بگذرد
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « بـی سرو و پا گدای آنجـا را / سر ز ملک جهـان، گران بینـی » با بیت های زیر تناسب معنایی دارد:
1) گدای کوی تو از هشت خُلد مستغنی است / اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است
2) گر گدایی کنی، از درگهِ او کن باری / که گدایان درش را سر سلطانی نیست
3) آن که دل بگسلد از هر دو جهان درویش است / آن که بگذشت ز پیدا و نهان درویش است
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « بشکـن دل بی نـوای ما را ای عشـق / این سـاز، شکستـهاش خـوش آهنگ تـر است » با بیت های زیر
قرابت معنایی دارد:
1) بکن معامله ای وین دل شکسته بخر / که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
2) دل شکستهی من گفت: معشوق من، بس / که من به خانهی خود یافتم خدای تو را
3) هر کجا ویران بود آنجا امید گنج هست / گنج حق را مینجویی در دل ویران چرا؟
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « این مدّعیـان در طلبش بی خبـراناند / کان را که خبـر شد، خبـری باز نیامد » با بیت های زیر
ارتباط معنایی دارد:
1) تا خبر دارم از او بی خبر از خویشتنم / با وجودش ز من آواز نیاید که منم
2) نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است / هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی
3) کسی را در این بزم ساغر دهند / که داروی بی هوشیش در دهند
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « عشـق او باز اندر آوردم به بند / کوشش بسیار نامـد سودمند » با بیت های زیر قرابت معنایی دارد:
1) دل هرکه صید کردی نکشد سر از کمندت / نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
2) سعدی ز کمند خوبرویان / تا جان داری نمی توان جست
3) عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت / به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ü بیت « آرزوهـای دو عالم دستگـاه / از کف خاکم غبـاری بیش نیست » با بیت های زیر قرابت معنایی دارد:
1) هر چه در دنیا و عقبی راحت و آسایش است / گرتو با ما خوش درآیی، ما از آن آسودهایم
2) تا ابد از دو جهان بی خبر افتد مدهوش / که یک جرعه می از ساغر ما نوش کند
3) بستهاند از دو جهان چشم هوس چون یعقوب / تا ز پیراهن یوسف نظری یافتهاند
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مفهوم بیت « گر باشد صد ستـاره در پیش / تعظیم یک آفتـاب از او بیش » با بیت های زیر تناسب دارد:
1) صد انداختی تیر و هر صد خطاست / اگر هوشمندی یک انداز و راست
2) حذر کن ز نادان ده مرده گوی / چو دانا یکی گوی و پرورده گوی
3) کم آواز هرگز نبینی خجل / جوی مشک بهتر که یک توده گل
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مفهوم بیت « سـرم به دنیی و عقبی فرو نمـی آید / تبارک الله از این فتنـه ها که در سرِ مـاست » با بیت زیر
تناسب دارد:
زدهی پشت پای همّت اوست / هر چه ایّام خشک و تر دارد
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنـوم / از پـای تا به سر همه صمع و بصـر شدم » با بیت زیر قرابت معنایی دارد:
از پای تا به سر همگی دیدهها شوید / حسن و جمال دلکش دلدار بنگرید
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « سـر گرگ باید هـم اوّل برید / نه چون گوسفنـدان مردم دریـد » با بیت های زیر ارتباط معنایی دارد:
1) بکُش آتشِ خُرد پیش از گزند / که گیتی بسوزد چو گردد بلند
2) آب از پی مرگ تشنه جستن / هم کار آید ولی به شستن
3) سرِ چشمه شاید گرفتن به بیل / چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل
ü بیت « به شادی و آسـایش و خواب و خـور / ندارند کـاری دل افگارهـا » با بیت های زیر تناسب معنایی دارد:
1) حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر / به سر نکوفته باشد در سرایی را
2) داغ عشقم، نیست الفت با تن آسانی مرا / پیچ و تاب شعله باشد نقش پیشانی مرا
3) در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست / ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مفهوم عبارت « اگر مقبـول بُوَد به ردّ خلق مردود نگـردد و اگـر مردود بُوَد، به قبول خلق مقبـول نگردد »
در بیت های زیر دیده می شود:
1) کس عیب نیارد گفت آن را که تو بپسندی / کس رد نتوان کرد آن را که تو بگزینی
2) بی سکهی قبول تو ضرب عمل، دغل / بی خاتم رضای تو سعی اَمل، هبا
3) سری کز تو گردد بلندی گرای / به افکندن کس نیفتد ز پای
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مفهوم آیهی « تُعِـزُّ مَن تشـاء و تُـذِلُّ مَن تشـاء » در بیت زیر دیده می شود:
اگر عزّ جاه است وگر ذُلّ قید / من از حق شناسمنه از عمرو و زید
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü در بیت های زیر، « کـردار بـر گفتـار » ترجیح داده شده است:
1) بیش مشنو ز نیک و بد گفتار / آنچه بشنیده ای به کار درآر
2) علم با کار سودمند بُوَد / علم بیکار پای بند بُوَد
3) با علم اگر عمل برابر گردد / کام دو جهان تو را میسّر گردد
4) دانشت هست، کار بستن کو / خنجرت هست، صف شکستن کو
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مفهوم بیت « مـرا تا عشق صبر از دل برانـدَست / بدین امّیـد جان من بمانـدَست » در بیت زیر آمده است:
گر امّیدم نماند وای جانم / که بی امّید یک ساعت نمانم
ü بیت « زر عزیز آفـریده است خدای / هر که خوارش بکرد خـوار بشد » با مفهوم بیت های زیر متناسب است:
1) وگر هزار هنر دارد و ندارد مال / به جای هر هنری صدهزار عیب در اوست
2) اگر بد است چو در دست سیم و زر دارد / به نزد خلق همه قول و فعل او نیکوست
3) بدان که اصل سعادت در این جهان مال است / هر آنکه مال ندارد چو نافهی بیبوست
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « بگفتا گر به سر یابیش خشنـود / بگفت از گردن این وام افکنـم زود » با بیت های زیر ارتباط مفهومی دارد:
1) عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم / وگر این عهد به پایان نبرم نامَردم
2) سر بسی بار گران بود ز دوش افکندم / حالیا قافله سالار سبک بارانم
3) نقد جان بر سر بازار محبت دادم / تا بدانند که من هم ز خریدارانم
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü عبارت « خداش بیامرزد، پدرم دریادل بود، در لاتی کار شاهان را می کرد؛ ساعتش را می فروخت و مهمانش را
پذیرایی می کرد » با بیت های زیر مفهوم مشترک دارد:
1) قرار بر کف آزادگان نگیرد مال / نه صبر در دل عشق، نه آب در غربال
2) نبشته است بر گور بهرام گور / که دست کرم به ز بازوی زور
3) ز درویش خالی نبودی درش / مسافر به مهمانسرای اندرش
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مفهوم کلی عبارت « آدمی همیشه به خود می گوید: وقت باقی است، درس را یاد می گیریم. افسوس؛ بدبختی ما
این است که همیشه آموختن را به روز دیگر وا می گذاریم » با بیتهای زیر قرابت معنایی دارد:
1) هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار / کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
2) به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت / که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
3) غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی / باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
ü مفهوم بیت « گرچه مورم ولی آن حوصلـه (توانایی) با خود دارم / که ببخشم بود ار ملک سلیمـان از من »
با عبارت زیر متناسب است:
پدرم از بام افتاده بود ولی دست از کمرش بر نمی داشت.
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « گفت: نزدیـک است والی را سـرای، آنجا شویم / گفت: والی از کجـا در خانهی خمّـار نیست؟ »
با بیت های زیر قرابت معنایی دارد:
1) صوفی ز کُنج صومعه با پای خم نشست / تا دید محتسب که سبو می کشد به دوش
2) بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تَقُل / مست ریاست محتسب، باده بده و لا تَخَف
3) با محتسبم عیب مگویید که او نیز / پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü عبارت « خفتگـان و به دنیا فریفتهشدگان بیدار شوند و هرکس آن کند که امـروز و فردا او را سـود دارد »
با بیت زیر ارتباط مفهومی دارد:
بعد از این روی در بهی دارم / دل ز هر غافلی تهی دارم
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مفهوم بیت های « عاقبـت از خامـی خود سوخته / رهــروی کبـک نیامـوختـه
کرده فراموش ره و رفتار خویش / ماند غرامت زده از کار خویش » با بیت های زیر متناسب است:
1) کلاغی تک کبک در گوش کرد / تک خویشتن را فراموش کرد
2) گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار / کو زهر بهر دشمن و کو مُهره بهر دوست
3) مسکین خرک آرزوی دُم کرد / نایافته دُم دو گوش گم کرد
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مفهوم بیت « به هر نظر بت ما جلوه می کند لیکن / کس این کرشمه نبیند که من همینگرم » تأکیدی بر
مفهوم بیت زیر است:
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است / کزو چشمت همین بر زلف و رویی است
ü عبارت « پروردگارا، مگذار که صولت خشم، حصار بردباری مرا درهم بشکند » با بیت زیر قرابت معنایی دارد:
به آب حلم بشو، روی تابناک غضب / چو آتش تو نیابد به هیچ رو اطفا
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « ناز پرورد تنعّـم نبرد راه به دوست / عاشقـی شیوه ی رندان بلاکش باشـد » با بیت زیر قرابت معنایی دارد:
کشیدند در کوی دل دادگان / میان دل و کام، دیوارها
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü بیت « با صبـا در چمنِ لاله سحـر می گفتم / که شهیدان کهانـد این همـه خونین کفنـان؟ » با بیت زیر
قرابت معنایی دارد:
به خون خود آغشته و رفته اند / چه گل های رنگین به جوبارها
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مصداق کامل نظر گوته در عبارت « هیچ کلامـی را دوبـار در قافیـه نیـاورم مگـرآنکـه با ظاهـری یکسـان
معنایـی جدا داشتـه باشد » در بیت زیر آمده است:
آتش است این بانگ نای و نیست باد / هرکه این آتش ندارد نیست باد
.................................................................................................................................................................................................................................................................................................
ü مفهوم جملهی « مولـوی، درویشـی را دوست داشت؛ حتّـی آن را مرادف بینیـازی میشمـرد و آن را
مایـهی سبکباری دل و تعالـی روح مییافت » با بیت های زیر قرابت معنایی دارد:
1) در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است / خدایا منعمگردان به درویشی و خرسندی
2) صبر کن با فقر و بگذار این ملال / زانک در فقر است نور ذوالجلال
3) دولت فقر خدایـا به من ارزانی دار / کاین کرامت سبب حشمت و تمکیـن من است